-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 21:07
کسی میاد دیگه وبسایت
داستان
-
تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 11:06
پدربزرگم تعریف میکرد چندسالِ قبل یک موشِ سمج به جانِ دکانِ کوچکِ خوارو بار فروشی اش افتاده بود کیسه های برنج را میجوید یابلایی سرِ دیگر اقلامِ دکانش می آورد.... یک روز بالاخره یک تله موشِ حسابی یک گوشه ی دکان میگذارد و موشِ نابکار را میگیرد.... اما تله موش جایِ گردنِ آن موجودِ بیچاره دمش را گرفته بو...
سلام
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
بعد سالها اومدن اینجا کلی غم داشت کلی خاطره برام زنده شد برام.نمیدونم کسی میاد دیگه اینجاها ولی اومدم بگم زنده ام نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۲۹ساعت 1:41 AM توسط sanam| |
-----
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:57
درد دارد! وقتی می رود و همه می گویند دوستت نداشت... و تو نمی توانی ثابت کنی که هر شب با عاشقانه هایش خوابت می کرد...! نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۲۶ساعت 12:49 AM توسط sanam| |
(.....)
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:57
بعد مدتهادیدمش دستاموگرفت وگفت چقدر دستات تغییر کردن خودم و کنترل کردم و فقط لبخندی زدم تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم: بی معرفت!دستای من تغییر نکرده... دستات به دستای اون عادت کرده... نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۳/۱۷ساعت 1:35 AM توسط sanam| |
عید فطر
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:57
دوستان گلمعید فطرتون مبارکدوستون دارم یه عالمهنماز و روزه هاتون قبول باشه
:-)
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:57
مـــــــــــــــــــــن اومــــــــــــــــــــــدم سلــــــــــــــــــــــام نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۵ساعت 12:3 AM توسط sanam| |
سخته!!!!!!!!
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:57
سخت است یک رنگ ماندن... در دنــــــــــیــــــــــایی که مردمش برای پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند. نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۲ساعت 3:10 PM توسط sanam| |
نامه ای سوی از خدا
-
تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 6:16
امروز که ازخواب بیدار شدی،نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسیکه میخواستی بپوشی! وقتی که داشتی این طرف وان طرف می رفتی تا حاضر بشوی، فکر می کردم چند دقیقه ایوقت داری بایستی و ب
بخشش
-
تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 6:16
نمی بخشمتبخاطرتمام خنده هایی که ازصورتم گرفتی.بخاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی.نمی بخشمتبخاطر دلی که برایم شکستیبخاطر احساسی که برایم پرپر کردینمی بخشمتبخاطر زخمی که بر وجودم نشاندیبخاطر نمکی بر زخمم گذاردیومی بخشمت بخاطرعـــــــشـــــــقی که برقلبم حک کردی..
زن
-
تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 6:16
من زن خلق شدم...نه برای در حسرت یک بوسه ماندن...برای خلق بوسه ای از جنس ارامش...من زن نشدم که هم خواب ادمهای بی خواب شوم...زن شدم که برای خواب کسی رویا شوم...من زن نشدم که تنهایی ام حسرت اغوشی عاشقانهرا داشته باشم...زن شدم...تا اغوشی در تنهایی عشقم باشم..."ســیمــین دانـشــور"